تبليغاتX
رگ عشق
عشق واقعی آدم رگه آدمه اگه بخوای از عشقت بگذری باید رگت رو بزنی
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:24  توسط محمد و حمیدرضا  | 

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد.

ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گریزند، مردگانی بیش نیستند.

کسی که به زور می کوشد دوست داشتنی باشد ، بیش از پیش بیزاری آور می شود.

آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که شاید اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم .

همیشه در مورد کسانی که دوست می داریم،خود را دو بار می فریبیم، نخست به سود آنها سپس به زیانشان.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:13  توسط محمد و حمیدرضا  | 

برداشت باکره را از کنار نام من
با فرض اینکه پدرم رسوا نمی شود

تا آمدم فرار کنم دلم بسته شد
اوج تلاش من بیچاره وا نمی شود

طومار بالابلند سرگذشت من
در ذهن شما ها که جا نمی شود

آیینه سال هاست  نشانم نمی دهد
من در منم گمشده پیدا نمی شود

در فکر مریمم ، خون گریه می کنم
این بچه آخر برایم موسی نمی شود

به خدا قسم مجنون هم گفت به من
دیگر در این زمانه عاشق لیلی نمی شود

آدمم در بهشت انگور می خورد
نشسته اسیر وسوسه حوا نمی شود

دیروز قرار ، فردا سر خیابان بود
روزها گذشته و دیگر فردا نمی شود

به جای خیابان قرار خانه شد
با فرض اینکه پدرم رسوا نمی شود

rageeshgh

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط محمد و حمیدرضا  | 

باز هم آرام و با تردید
من میان خلوتی غم دار

یک دروغ تازه می سازم
یک دروغ تازه از عشقی که می دانم

روزها در تابش تاریک منحوسش
رنگ می بازم…

خوب می دانم دروغم را
که دروغی کودکانه محض امید است

آنچه می خواهم از این دنیا
نرمی لبخند و یک احساس جاوید است

آری آری من دروغم را
با صدای شعر می سازم

یک دروغ مهمل بی پایه و بنیاد
من دلم را با همین هم شاد می سازم

وای از آن روزی که فرداها
بر ملا سازند رازم را

شرمسار از پاکی قلبی که می فهمد
آنچه می پنداشت نیست جز رویا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:54  توسط محمد و حمیدرضا  | 

به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را
تا بداني كه محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم
و با تو آغاز كردم .
پس برايم بمان
تا عشقم را تا ابد نثارت كنم.
تا انتهاي جاده زندگي با من بمان
كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم
ميخواهم اين را بداني كه صادقانه
و عاشقانه دوستت دارم


 

درعصرهای انتظار،

           به حوالی بی کسی قدم بگذار!

درخیابان غربت

          در کوچه های تنهایی !

       کناربیدمجنون خزان زده

       کنارمرداب آرزوهای رنگی !

         کلبه غریبی ام را پیدا کن، 

  درکلبه را باز کن

                   به سراغ بغض خیس پنجره برو!

                حریر غمش را کنار بزن!

        مرا می یابی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:43  توسط محمد و حمیدرضا  |