|
عشق واقعی آدم رگه آدمه اگه بخوای از عشقت بگذری باید رگت رو بزنی
|
|
|
|
||||
|
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست باور مکن که طعنهی طوفان روزگار سروی شدم به دولت آزادگی که سر
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:24 توسط محمد و حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد.
ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گریزند، مردگانی بیش نیستند. کسی که به زور می کوشد دوست داشتنی باشد ، بیش از پیش بیزاری آور می شود.
آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که شاید اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم . همیشه در مورد کسانی که دوست می داریم،خود را دو بار می فریبیم، نخست به سود آنها سپس به زیانشان.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 17:13 توسط محمد و حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برداشت باکره را از کنار نام من
با فرض اینکه پدرم رسوا نمی شود تا آمدم فرار کنم دلم بسته شد طومار بالابلند سرگذشت من آیینه سال هاست نشانم نمی دهد در فکر مریمم ، خون گریه می کنم به خدا قسم مجنون هم گفت به من آدمم در بهشت انگور می خورد دیروز قرار ، فردا سر خیابان بود به جای خیابان قرار خانه شد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:59 توسط محمد و حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باز هم آرام و با تردید
من میان خلوتی غم دار یک دروغ تازه می سازم روزها در تابش تاریک منحوسش خوب می دانم دروغم را آنچه می خواهم از این دنیا آری آری من دروغم را یک دروغ مهمل بی پایه و بنیاد وای از آن روزی که فرداها شرمسار از پاکی قلبی که می فهمد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:54 توسط محمد و حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به چشمان مهربان تو مي نويسم
حكايت بي انتهاي عشق را تا بداني كه محبت وعشق را در چشمان تو آموختم و با تو آغاز كردم . پس برايم بمان تا عشقم را تا ابد نثارت كنم. تا انتهاي جاده زندگي با من بمان كه زيباترين شعر زندگي را برايت نجوا كنم ميخواهم اين را بداني كه صادقانه و عاشقانه دوستت دارم
درعصرهای انتظار، به حوالی بی کسی قدم بگذار! درخیابان غربت در کوچه های تنهایی ! کناربیدمجنون خزان زده کنارمرداب آرزوهای رنگی ! کلبه غریبی ام را پیدا کن، درکلبه را باز کن به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 21:43 توسط محمد و حمیدرضا
|
|
|||||
|
|||||